X
تبلیغات
مغزهای متفکر سمپاد
مغزهای متفکر سمپاد
 

خداحافظ

خداحافط درسای نخونده...خداحافظ زنگای تفریح..خداحافظ دوستی های بی شیله پیله

خداحافظ خاطرات تکرار نشدنی مدرسه....

خداحافظ همسایه ها سمپادیا.......خداحافظ وبلاگ دوس داشتنی من!!!

 

تمام!!!

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

اهم اهم...يك دو سه امتحان ميشه....س س سلام!

اووووووووه يه مدت نبوديما ببين چه خاكي گرفته اين وبلاگ!...پستاي اول كه ديگه شدن زير خاكي!!
چيه؟چرا اونجوري نگا ميكني؟ها؟چــــــــــي؟كنكـــــــــــــــــور؟چي هس؟كــــــــــو ببينم!
فقط ميتونم بگم پست قبلي رو بطور كل شتر ديدي نديدي!
ميخوام ببينم رتبه يك كنكور امسال كيه خودم رسما" برم جلوش.....(...) زانو بزنم!!
به كوري چش دانشگاه آزاد و ....! ايشالله همتون و هممون دانشگاه ســــــــراسري!!

وااااااااااااااي چقد حرف نگفته دارم....دلم ميخواد مث ننه ها بشينم واستون يكريز حرف بزنم!
از كجااااااااش بگم....از اينكه ما پيش شديم ولي آدم نشديم....اينكه پيش شديم بازم كلاس جيم ميزديم....اينكه پيش شديم بازم ول ميگشتيم....اينكه پيش شديم بازم واسه زنگاي تفريح ميرفتيم مدرسه...اينكه پيش شديم بازم الكي شاد بوديم....(ديگه خودتون از "اينكه پيش شديم" ها فاكتور بگيريد بعد در اول تمام جملات ضرب كنيد..سرعت عملتون زياد ميشه... از همين امروز واسه كنكور تمرين كنيد)

حس نوشتن نيس ....چراشو ميفهمي وقتي اين متنو بخوني....
با تاسف زياد شما سمپاديا رو به خوندن اين متن دعوت ميكنم!!!همين.....!!

http://nodet.net/news/newsview.asp?id=216



همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |
 

پست امروز ربطی به درس و مدرسه نداره.....

بوی کتاب و دفتر تازه نمیده.......صدای کارنامه و نمره هم نمیاد

**********

تلویزیون روشن بود...خونه تنها بودم کار دیگه ای نداشتم جز اینکه خودمو با شبکه های تلویزیون مشغول کنم

نمیدونم مناسبتش چی بود....تلویزیون داشت یه برنامه میداد درباره پیوند اعضا!!!

بعدشم از نوجوونای ایرانی خواست درباره این موضوع هر مطلبی شعری چیزی دارن بنویسن

میدونستم هیچ وقت مطالب یا شعرامو پست نمیکنم

ولی دست به قلم شدم.......!

خودمو جای بچه ای گذاشتم که........(خودتون بخونید و بعدش نظراتونم بگین)

 

یکی بود یکی نبود

توی این شهر شلوغ پر دود

زیر این ، سقف بزرگ آسمون

خنده بود رو لبهامون

توی کنج خونمون،

روی طاقچش ، غم نبود

مامانم مث حالا، انقده بی تاب نبود

بابا هم کار میکرد ، پول میاورد

دم عیدی برامون آجیل و فندق میاورد!

                    ***

اما انگاری زمونه ، باهامون یار نبود

شاهد دیدن خنده ، روی لبهامون نبود

نمیدونم چه جوری ، با چی اومد؟!

بخت بد ، انگاری با قیچی اومد

زد روبان غم و غصه رو برید

افتتاح کرد واسمون ، تصویر شبهای پلید

                   ***

شبایی که بابا از درد خواب نداشت

کی میدونه چرا بابا ، دست روی سینش میذاشت؟!

مامانم درد اونو میدید که هی شب تو نماز

با خدای خود میکرد راز و نیاز

                   ***

با خودم گفتم که بابا ، چرا دکتر نمیره؟!

نکنه بابای ما از درد آمپول ترسیده

مامانم میگه ، بابات.... ترسی از آمپول نداره

چاره دردش عمله ، ولی بابات پول نداره...!

                   ***

آرزو کردم که کاشکی ، بابامون پولدار بود

اما بعد گفتم که آخه .... این دیگه چه آرزوست؟!

حالا که بابای ما راست راستی پولدار نمیشه

بزا پس دعا کنیم تا بابامون زود خوب شه!

                      ***

به مامان میگم ، حالا..... اگه یجور پولش بیاد

بابامون بعد عمل ، بازم شبا دردش میاد؟؟!

مامانم میگه ، بابا... یه قلب بیمار داره

دکتر باید ، قلبشو از تو سینش برداره

برا بابا، جای اون...یه قلب سالم بزاره

                       ***

میگن هیچکس نمیخواد ، قلب عزیزشو بده

قلبی که یه عمر تو سینه مرکز عشق بوده

غم گرفت کل وجودم ، با خودم گفتم چرا؟!

یکی قلبشو نمیذاره یه لحظه پیش ما

                            ***

توی خونه باغچمون ، پر گل شمعدونی بود

بابا صبح به صبح که میشد....مشغول آبدهی بود

حالا از وقتی که درد ، کانون عشقشو گزید

گلا انگار آب نخوردن مث دوران یزید

                     ***

توی دفترم کشیدم 3تا قلب نصفه نیمه

يكي مامان ، يكي من....يكي بابا كه مريضه

قلب مامان غصه خورده ، نصفشو سياه كشيدم

قلب بابا هم مريضه ، اونو باند خورده كشيدم

قلب من اما مريض نيست، غصه خورده، غم نشسته

دلم از نامردياي اين زمونه بد شكسته!!!

                        ***

شنيدم خانومي ميگفت: قلب اهدايي چيه؟؟؟!

دادن قلب عزيزم مگه اجباري ميشه؟!

من نميخوام پسرم... تو قبر ، بي قلب باشه

شايد اون روحش ازين امر ، تو عذاب و درد باشه

گفتم اين خانوم بي شك ، توي سينه دل نداره

نميبينه مامانم ، چشاش يه دنيا غم داره؟؟؟!

شايدم راست ميگه و من.....يه دفعه خيلي طلبكار شدم

بابامو ديدم مريضه و...بعدش...بدجوري بي تاب شدم

                          ***

خوابيدم ، خواب ديدم قلبم از وسط نصف شده

نصفه اون دست منه...نصفش ماله بابا شده

انقده خوشحال بودم كه بابا از جاش پا شده

پريدم بوسش كنم...ديدم همش خواب بوده

نشستم تو رختخواب و كلي زاري كردم

با خداي آسمونها عهدي جاري كردم

گفتم اي خداي خوبم بابا پيشم مي مونه؟

قول ميدم عهدي كه بستم سر جاشم بمونه

                         ***

بابامون بدجور مريضه داره ميره ميدونم

يادمه چندبار تو خونه.... پر كشيدن نفسهاشو ديدم

                            ***

دكترم گفت بدون عمل ديگه اميد موندن نداره

تا كسي قلبي نده ناي تپيدن نداره

گفتم اين روح و تنم وقتي كه مردم شاده

اگه عضوم براي كس ديگه ...حكم نجاته!

دوس دارم هديه كنم جونو تنو وقتي كه مردم

......شايد اينجوري ديگه مث بابا كسي نمونه!!!

(...ارشمیدس...)

 

*((مايلم اعضاي بدنم را در زمان مرگم اهدا كنم

باشد كه زندگي اجزاي وجودم نجات بخش زندگي ديگري

باشد))

*شعار اعضاي داوطلب اهداي عضو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

امتحان خاموش!

سلام به ....

به همه کسایی که از سر تا سر دنیا خواننده وبلاگمون هستن

از اون کوچولویی که از کامپیوتر مهدکودک به اینترنت وصل میشه و به وبلاگ ما میاد

تا اون آقای 86 ساله ای که قبل از چک کردن میل هاش وبلاگ ما رو باز میکنه...!

(البته اینا جز اهداف بلند مدت وبلاگه هنوز به مرحله اجرا نرسیده!)

راستی....چه کردید با امتحانا؟(چــــــــی میـــــــــــــــگی؟!)

بچه های دوم ریاضی برا خالی نبودن عریضه سوت بزنید..!

امتحان ریاضی* کشوری(سمپاد) سال دوم ریاضی!!!

مقدمه:

زنگ ریاضی : بچه ها این یه زنگو فقط به حرمت رشته مقدس ریاضی سکوت!

تمرین ریاضی : حل کردی؟جون مادرت بده از رو بنویسم!

- شرمنده پاکش کن غلط حل کردم!(در همین راستا چندین عدد تن (!) پاکن مورد بهره برداری قرار گرفت!)

خب با این مقدمه ی ارائه شده حتما" درک کردین که امتحان ریاضی کشوری برا ما معنا و مفهومی بس عمیق داره!

شبای قبل امتحان ریاضی درست مث شبای احیا می مونه...

همه دست به دعا.....سر به سجده...هرکی هم هرکی رو می بینه التماس دعا داره!

چهره ها نورانیه!!!......یه سری رفتن امامزاده سبز بستن!

و....

سر جلسه:

(دانش آموزان و همکاران عزیز با ذکر صلوات آزمون آغاز شد)

صلوات که سهله...کل قرآنو ختم میکنی شاید فرجی بشه...!

بعد ورقو بر میداری.....

این چیــــــه؟چی میـــــگه؟چی شد؟

آثار استرس از انگشتا به اقساء نقاط بدن سرایت میکنه

نبض کند میشه...

چشا تار میره....

علایم حیات داره از بین میره.....!

یهو یاد جکی میوفتی که معلم شیمی سر کلاس تعریف کرد

(مجبـــــــــــــــورم میفهمی؟!)

********

به یه یارویی (حالا به تو چه که کجایی بوده؟!) میگن اگه ببینی وسط دریا داری غرق میشی چیکار میکنی؟!

- از درخت میرم بالا

- وسط دریا درخت کجا بود؟

- مجبورم ... میفهمی؟!

*******

از سر جلسه میای بیرون...اونجاس که دیگه احساس تنهایی نمیکنی

انگار همه تو یه کلمه وحدت دارن

((عجب امتحان خوبی ، ما و تک ماده و ریاضی))

میری خونه یه گوشه میشینی و فرو میری تو فکر!

داری غرق میشی اما هیچکی ناجی نمیشه تا با طناب نجاتت بده

و اینجاس که برخلاف همیشه تو به سراغش میری

وجــــــــدان!

باهاش کلنجار میری آخرشم نامردی نمیکنه و ازت میپرسه

هـــدف شما از انتخاب رشته ریاضی فیزیک چه بود؟!

1-.....اومدیم دور هم شاد باشیم

2- خواستیم یکم ملتو اســـکل کنیم

3- در باز بود اومــدیم تو!

4- سئوال جنبه سیاسی داره...جواب نمیدم!

پاسخ درست:

سئوال اشتباه است.

هـــدف را با (ح) جیـــمی مینویسند.(شایدم با (ح) مایــکل)

اوووووووووووووووووووف

ترجیح میدم از بحث امتحان ریاضی بیام بیرون

خلاصه این امتحانا هیچ جنبه مثبتی هم که نداشته باشه

گامی بزرگ در جهت آمادگی جسمانی ما بوده

خب تو هم اگه کل مسیر خونه تا مدرسه رو پیاده می یومدی و پاهات تاول میزد

و از بس آفتاب سوخته میشدی که ملت بت میخندیدن

اونوقت مث ما میشدی مرد زندگی!

به قول یکی از بچه ها اینا همه مقدماته

ما داریم خودمون رو آماده میکنیم ایشاالله سال دیگه با پای پیاده  دسته جمعی بریم مرقد امام!

راستی تا یادم نرفته بگم ویژه برنامه ی وای بازم کلاس تابستونی

3 روز در هفته از شبکه فرزانگان رشت!

موضوع برنامه: بحران کلاس تابستانی و مسائل مربوط به آن در خاورمیانه،خاور بقلی،خاور یکی مونده به آخر،خاور اصغر آقا

دوستان عزیز برای کسب اطلاعات بیشتر می تونن متن کولر (تابستان 86) رو دوباره مطالعه کنن(قبلا" از همکاری شما ممنون بودیم)

 

حالا چند تا عکس که خودم پیداشون کردم

جلسه امتحان اینام دیدنی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم از بچه ابتدایی های امروزی:

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 انشای جالب یه کلاس پنجمی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   *آزمونی که از تهران اومده بود ۵ نمره داشت

۲۵ دقیقه بهمون وقت دادن...۳تا سئوال حل کردیم که داد زدن وقت تمومه!

بیشتر بدبختیا رو همون ۱۵ نمره ای که معلمای خودمون طرح کردن!!

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

تموم شد!

دوم ریاضی و شیطونیاشم تموم شد!

بچه های ردیف آخر.......وسط  و اول!

همشون حالا باراشون رو جمع کردن و از کلاس رفتن!

ماییم و یه کلاس خالی!

همه جاش حالا خاطره شده!

همه چیز حالا خاطره شده!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادته....امتحان عربی رو نخوندیم و تصمیم گرفتیم ورق سفید بدیم.....و دادیــــــــــــــم!

یادته چقد به آب و آتیش میزدیم تا امتحان زبان کنسل بشه ؟!......و نــشــــــــد!!

یادته چقد واسه نمایشگاه حرص خوردیم............

واااااااای مسابقه ی پلکان تو مدرسه! عجب چیزی  بوووود!

دیگه عادتمون شده بود که تا زنگ کلاس میخورد ما تازه میرفتیم پایین!

هروقت هم که بیکار میشدیم میرفتیم دفتر و دردل میکردیم!

آخرشم تو حسرت چایی خوردن تو دفتر موندیم!

 

انقد شیطونی کردیم که کم کم یادمون رفت واسه چی میام مدرسه!

چقد معلما از دستمون حرص خوردن!!!

وااااااااااااااااااااای

میدونی یهو یاد چی افتادم؟ یاد روز ولنتاین!

که  پنجشنبه بود و ما با اینکه تعطیل بودیم رفتیم مدرسه!

چووووووون باید کارای مسابقه زبانو انجام میدادیم!

زنگ شیمی........چقد می خندیدیم!

تکیه کلاما یادته: خیــــــــــــــــر باشد!

اردو! 0o0o0o0o0o0o0o0o0

شام پیتزا آفتاب واسه اول شدن بچه های روبوتیک!!

دقیقا" چند ساعت فرصت داریم تا کل تمرینای جزوه تکمیلی رو رونویسی کنیم؟!

پاک کن...بازم غلط حل کردیم!

حالا دیگه خواهر غزالم عروسی کرد!

شبنم از همه چی راضیه! رشتی هم خوب داره یاد میگیره

نگین هم روز اخری بعد 2سال حرف زد.......................

امروز دل ارام حاضره! باباش گفت بخواب.....ولی اومد مدرسه!

آتنا بازم شعر جدید گفت....رو میزش ضرب گرفت و خوند: سوسک سیاه پشمالو...تو کوچه داش بازی میکرد!

پادینا دیشب تا دیروقت داش فوتبال آلمانو نگاه میکرد!

و الهه بازم حال ما رو بهم زد ....................................!

مژگان بلاخره به ارزوش رسید و ما آخرین دوشنبه ورزش کردیم!

هیـــــــــــــــس ریحانه اعصاب نداره بازم برمیگرده بت یه چی میگه ها!

و پگاه میگه: ریحانه بازم تو حرف زدی؟!

بازم از صندلیه عقب با کفش لباسه بچه ها رو خاکی کردیم اما نگین هیچی نگفت!

طراوت هم بلاخره سر زنگ آمار واسه خودش مردی شد!!!

ولی آنا دیگه B2  نیست!

الهام امروز ساندویچ سیب زمینی آورد و بازم اون سئوال احمقانه: میدونی امروز چی آوردم؟

خب...تو که میدونی من سیب زمینی دوس دارم!....الهام این سئوالو چرا اینجوری حل کردیم؟؟!

همه میدونیم نازنین خیلی خوشحال میشه وقتی بخاطر ریاضیه خوبش بهش میگیم چی چی غورس!

و صفورا! با همه ی مهربونیاش! بازم نمیذاره من تخته رو ببینم!

سارا بازم خاطره داره...............

سحر بازم تیکه پروند .........

بازم نشد اشک پگاهو در بیاریم

عجب زوج هنری ای شدیم منو ژاله!.....ژاله، شیطونه کلاس! خدای طنز!

آرام کجاش آرومه؟!

بهناز و آدامس خرسیاش!

و فرگل که همش بهمون لبخند میزنه و من ته دلم میگم: لابد از شیطونیامون خوشش میاد!

همه حالا خاطره شده برام!

همش...................که حتی نمیتونم تک تکو برات نام ببرم!

همه چی زود تموم شد

حالا ماییم و یه کلاس خالی.......!

سعیده  کنار در نشسته و داره گریه میکنه!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

 

سلام

یه سلام بهاری به همه سمپادی ها و غیر سمپادی ها و بستگان و در و همسایه!

چطـــــــــــــــــــــــــورین؟!

میریم سراغ متن این پست!

 

پیدا شده

 

نام:شبنم!

تصویر:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نامبرده (شبنم.م) در روز 24 فروردین حوالی ساعت 9 بامداد توسط یکی از معاونین مرکز به سمت کلاس دوم ریاضی هدایت شد!

لازم به ذکر است هنگام ورود نامبرده به داخل کلاس دانش آموزان که صبح اللطلوع توسط همان معاون مذکور از آمدن نامبرده اطلاع یافته بودند استقبال گرمی از او بعمل آورده و پس از دقایقی از حضور او در کلاس شروع به معرفی خود نمودند!

اه.....چقد متنش شبیه گزارش قتل شد!!!

بزا رک و راست برم سر اصل مطلب......(با اجازه بزرگترا بعلـــــــــــــه!!نه...ببخشید!)

شبنم همکلاسیه جدیدمونه!....یه دختر آروم(البته فعلا") گرم و مهربون!!!

اینم بگم که هیچم گرد و غبار هوای تهرون تو دلش نیس!

این دوست جدیدمون از فرزانگان (شهرستان!) تهران به مدرسه ما منتقل شده.

یه سئوال فراهوشــــــــی....

کلاس ما 22نفره است! با 22تا تک صندلی!

ولی از وقتی شبنم اومد هیچ صندلی به کلاسمون اضافه نشد!

میریم سراغ گزاین(جمع مکسر گزینه!)

 

1-     شبنم رو صندلیه دبیرا میشینه!

2-     شبنم رو صندلیه ارشمیدس میشینه....ارشمیدس سرپا وامیسته!

3-     شبنم نمیشینه!

4-     از اولشم هیچکی رو صندلی نمی نشسته....صندلیا دکور بودن!

 

حالا میریم سراغ حل تست......

روزی که شبنم اومد کلاس ما مصادف بود با مبتلا شدن یکی از بچه های کلاس به بیماری خانمان سوز ابله مرغون!

(از خداوند منان برای خانواده این عزیز غایب طلب صبر داریم...همگی سر بر سجده در ارزوی شفای اوییم!)

شبنم فعلا" روی صندلیه نگین مستاجره....تا اینکه نگین بیاد و ما با آغوش باز اونو(شبنم) در ردیف اخر(محل اسکان ما 7تای شر ته کلاس!) پذیرا باشیم....

خدا اخر و عاقبتش رو به خیر کنه....

به قول ژولی: حیفی...از دست میری.....تو هنوز جووونی!

 

خلاصه....بچه های فرزانگان تهران، دوست و رفیقای شبنم(الهام...یاسمن ...نهاله و....!!!)

و هرکس که میخواد از شبنم اطلاعاتی کسب کنه میتونه از این طریق پیام خودش رو بزار(البته بعد از شنیدن صدای بوووووق!)

بهتون قول میدیم مراقب شبنم باشیم.....خلاصه هرچی باشه اون دیگه جزئی از ما شده!!!

ما سعی داریم تمامی سعی خودمون رو در جهت آموزش زبان شیرین و اینترنشنال گیلکی به شبنم عزیز به خرج دهیم!

لازم به ذکر است که شبنم جان تا به امروز واژه پرمعنا و مفهوم : تــــــی بلا میسر » را آموختند!

 

فرقی نداره سمپادی تهران باشه یا رشت باشه................مهم اینه که تو رگش خون سمپادی بجوشه!

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

سلام به همگی...

یه سلام بهاری به همه دوستا

میدونم خیلی دیر کردم ...میدونم خیلی چیزا رو جا انداختم....

میدونم...میدونم.....کتک کاری نکنین!

ولی خب مگس هم بعد یه ربع ویز ویز کردن نیاز به مرخصی داره...دیگه....(بلا تشبیه!)

خب اول از همه عیدتون مبارک....ایشالله سال خووبی داشته باشین!

بعدشم اینکه وبلاگمون 2ساله شد....دس....دس.....دس ....رقص....نه!نه!هیچی!

بریم سراغ پست جدید:

 

نمایشگاه

 

نمی دونم چه فکری کرده بودیم که چند روز بسط نشستیم دفتر که:

-         خانووووووووووم ببینین چقد انتظامات نمایشگاه برازنده ماست!تو رو خدا نگاه.....

 

-شما؟!انتظامات؟!

  

خب البته حق هم داشتن ، هرکس در لحظه اول که اینو میشنید یه یک ربعی به ما نگاه میکرد و میخندید و بعد میگفت: شما و انتظامات؟اخه یکی باید شما رو کنترل کنه!

خلاصه زاکان لطف داریدی(ترجمه: بچه ها لطف دارن!)

 

و بلاخره شایسته سالاری در مرکز سبب این شد که ما بشیم انتظامات و تدارکات نمایشگاه!

خب نیاز بود که ما رو با یکسری وظایف از پیش تعیین شده آشنا کنن دیگه

این بود که تصمیم گرفتن یه روزی خیر باشد برامون جلسه بزارن!

-         خب بچه ها ..................................................(2ساعت بعد!)

اینم از وظایفتون:

(به دلیل حفظ  آبرو از شرح آن در اماکن عمومی معذوریم)

 

حسابی از کت و کول افتادیم....ولی اه بر زبان نیاودیم (اره جوون پسر همسایمون!)

 تو خونه ، خونوادگی بسیج میشدن تا ما رو مشت و مال بدن.....

 

توی کارای تدارکات منو منگنه  و دیوارای مدرسه کلی با هم خاطره کسب کردیم

مگه شونه و بازو موند برام؟! چند کیلو هم از دوستان قرض کردم آب کردم!!!

یادش بخیر این منگنه هم واسه خودش خاطراتی داشت......

نام: نخودی

معروف به: نخودی کج دست!

جرم: منگنه دزدی،حمل قیچی و قاچاق سوزن در محیط مقدس مدرسه!

 

 

عکس متهم!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(یه روز که ما مشغول فعالییت بودیم....)

دفتر دار مدرسه( مامور پرونده های راکد!): سلام بچه ها خسته نباشید ...من یه قیچی داشتم.....توسی بود

ما: نه.....نه

-         چرا داشتم ....اها اونا.....

-         نه...نه......!!!

-         چرا اون قیچی منه....

-         ا؟

-         آره...کی اونو از رو میز من برداشت؟

-         کی؟ ما؟؟؟!نه...نه ...نه

خب البته نخودی به کارش وارده!!!

 

کم خرابکاری هم به بار نیاوردیم

من و ژولی !!

تموم لوله های مدرسه رو با اسپره رنگ کردیم....خب اینم یه تفریحیه دیگه!!!

در همین حین....

چندتا سال اولی: ا...ا شما دارین چیکار میکنین؟چرا در و دیوار مدرسه رو با رنگ خراب کردین؟!

-         نه عزیزم تو هنوز فنچی نمیفهمی!...این کار ما طرحی در جهت شاداب سازی فضای مدرسه اس!

(همون چندتای اولی!): ا...چه جالب میدین، ما هم رنگ کنیم؟!

ژولی: دخترم بابایی برو سر کلاست تا نیومدم صورتتو از شرق به غرب نوازش نکردم!

خلاصه همه چیو که نمیشه تعریف کرد!!!(استرس......!!!)

 

جاتون خالی یه روز دور هم ناهار ساندویچ خوردیم!!!

عجب ناهاری شده بودا.....به قول ژولی، اینا حالا تا حال ما رو بهم نزنن ول نمیکنن!

یکی از بچه ها با کلی سانسور داش تعریف میکرد:

اره دیگه خلاصه حالم بد شد.....چیز شد یهو.....گلاب به روتون جاتون خالی شکوفه زدم!

غالیله: ا....استفراغ زدی؟!

حالا وسط ناهار!

مگه گذاشتن غذا از گلوی بی صاحاب پایین بره؟!

هنوز اخرین لقمه با معده ملاقات نکرده بود که ندا امد:

خب بچه ها...نوش جوووون با توکل بر خدا شروع کنین ادامه کار!

-         کار؟

- اره...کف سالن خیلی کثیفه! بی زحمت.....

اونروز تا ساعت 6مدرسه موندیم.....

با اون همه کار سنگین دیگه واسه خودمون پهلووونی شدیم!

البته میدونین که ما فقط و فقط واسه دل خودمون داشتیم جووون میکندیم!

خب در تمام این مدت ما یک چشم انداز داشتیم به روزهای آتی!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه نمایشگاه با رشادت ها و فداکاری ها و از جان گذشتگی های ما آماده شد!!

درسته که این بین خیلی ها به ما امید میدادن

ولی خب از اونجایی که ما انسانهای انتقاد پذیری هستیم با داد و فریاد پاسخگوو بودیم!

خاطرات خووبی بود....چون روزای خوبی گذشت....چون همه با هم بوودیم!

خلاصه جا داره به همگی بگیم خسته نباشید..............

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |
سلام به دوستای فارغ از امتحان!

تاکسی فرزانگان افتتاح شد!

(شرمندتونم که متنی براش ننوشتم!)

فقط یه توضیح!

زمونی که داشتیم این عکسو میگرفتیم زنگ ورزش بود....

هوا برفی بود....این بود که طبق معمول ورزش نکردیم

نیس ما وقتی ورزش میکنیم تا یه هفته هممون چلاق میشیم.......

خلاصه این بود که به فکر تاسیس تاکسی فرزانگان افتادیم

شخص راننده خودم هستم(ارشمیدس)

اونیم که تو فرغون نشسته نخودیه!

دوتایی هم که تو ایستگاه ان  قالیله و ژولی هستن

تموم مدتی که ما داشتیم فرغون بازی میکردیم یه اقایی واستاده بود دم در مدرسه داش ما رو نگاه میکردو میخندید....هی ما گفتیم این کیه کیه!؟!؟!

وقتی کارمون تموم شد نخودی از فرغون اومد پایین...برگشت رو به عقب!

نخودی:(در حال بالا و پایین پریدن(استرس شدید!))

وای بابامه...بابامه!

ببین اخه ۱۰ سال درس خوندیم...یه بار بابامون اومد مدرسه اونم تو چه وضعی!

روز بعد

ما: نخودی چی شد؟!

نخودی: ای بابا .....من از خجالت مردم...فک کن ۱۰ سال باباهه بچشو به امید درس خوندن بفرسته مدرسه بیاد ببینه بچش داره تو مدرسه فرغون سواری میکنه

ما: خب حالا بابات چی گف؟

نخودی:هیچی بابا گف شما جووونین باید جوونی کنین!

ما:بعد تو چی گفتی؟!

نخودی:هیچی میخواستم بگم بابا جوون پس اگه اینجوره قربون دستت یکم پول بده با بچه ها داریم میریم جوووونی کنیم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

دوستاي زمستونی سلام

امروز  با چند تا خبر اومدیم.....

 

خبرهای دسته اول(!!)

 

دوستان دوستان یک خبر جالب و فوق العاده :

صبح روز چهارشنبه مورخ 5/10/86 در حیاط مدرسه یک عدد  آقای علی نیا رویت شد!!!

به همین علت دوستان عزیز تا پایان هفته ی آتی را برای بچه های فرزانگان عید فطر اعلام کردند....

نکته ی شایان ذکر این میباشد که ایشان هنوز هم آن پالتوی سورمه ای دلبری را برتن داشتند!

 

نکته:

برای آشنایی بیشتر با آقای علی نیا به آرشیو اول سایت رفته! و متن (( مدرسه ما)) را با دقت مورد مطالعه قرار دهید.....(یه سالی همین نکته سئوال کنکور بوده.....!)

 

خبر بعدی...

 

صبح همان روز چهارشنبه مورخ 5/10/86  یک عدد توپ دارای لایی...با راه راههای صورتی به صورت نموداره سهمی از مسیر خود خارج شده و شیشه ی اتومبیل پرشیای یکی از دبیران مرکز را نوازش میکند

این حادثه زمانی رخ میدهد که دبیر مربوطه قصد خروج از مرکز را داشتند

گویا فرزندان فرزانه ی فرزانگان پس از یک امتحان سخت و طاقت فرسا مشغول به گل کوچیک بودن(!)

خوشبختانه....این حادثه هیچگونه تلفات جانی و مالی در پی نداشته است

اما خبرنگاران ما اعلام کرده اند که میشد از چشم های دبیرمورد هدف قرار داده شده نمره صفر مستمر دانش آموز بدبخت بیچاره ی مفلوک توپ شوت زده رو دید.....

 

خبر بعدی....

 

وزارت بهداشت کشور طی نامه ای به وزیر آموزش و پرورش خواستار لغو امتحانات ترم مرکز فرزانگان رشت شد....

این نامه به شرح زیر میباشد:

فرشید جون سلام......کامرانم عزیز!

چطوری جیگر؟؟؟ صبح ها شیر که میخوری ها؟! شبا قبل خواب مسواک که یادت نمیره؟!

افرین گــــــــــــــــوگــــــــــــــولیه من.....فرشید جـــون غرض از مزاحمت این بود.....

این امتحانای ترم تو مدرسه فرزانگان باعث شده که بساط خوردن چیپس و پفک و لواشک و هزارتا ازین چیزای  اَخ  بین بچه ها زیاد بشه....

ببین فرشید چند روز پیش که با بچه ها اونورا دور میزدیم دیدیم که اون یارو که سر کوچه ی فرزانگان دکه داره ....داشته بچه ها رو با حرفهای فریبنده گول میزده......

یارو خیلی بلای فرشید...به بچه هایی که ازش هله هوله میخرن میگه ایشاالله برق شریف قبول شی....

خلاصه دیگه....خواستم بت بگم برای کاهش مصرف این هله هوله ها بیا این امتحان ترم رو حذف کن

یخورده آمار خوردن چیپس و پفک تو ایران بیاد پایین!

 

 

علت ارسال این نامه این بود که بچه های فرزانگان عامل خوردن چیپس و پفک رو پس از امتحانا ایجاد فشار عصبی میدونستن که بر اونها وارد میشه و نیز این هله هوله ها رو برای کنترل اعصاب بعد از امتحان لازم دونستن.....امید است این نامه مورد قبول وزارت آموزش و پرورش قرار گیرد......

 

 

خبر آخــــــــــــــــــــــــــــــــر:

 

بابای مدرسه پس از سالها تلاش و مطالعه موفق به دریافت مدرک دکتری پزشکی از دانشگای شهید بهشتی تهران شد.......او مشوق اصلی خود را بچه های فرزانگان معرفی فرمود و 2 عاملی که او را در این راه یاری کردند به شرح زیر اعلام کرد:

1-     خواندن کتابهای خود درمانی....(جدی میگه.....خودمون چند بار بابا رو تو راهرو دیدیم که داشته این کتابو میخونده....)

2-     توصیه های  علمی و آموزنده  و ارزشمند خانم صالح ( بوفه دار مدرسه!)

ایشان ادامه دادن: سختگیریای صالح خیلی بم کمک کرد! همون قرقراش بود که باعث شد من به اینجا برسم

 

خب فعلا" هیچی.....تا بعد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |
 

بار ديگر سلام....


بار الهي اين فراق چه طولاني گشت و دلهاي منتظر چه شبهايي به انتظار سپري کرد
اما دوستان...مژده مژده...که نداي يار بار ديگر بر تک تک سلولهاي اين وبلاگ جان گرفت(بچه هاي رياضي به جاي واژه سلول از آجر استفاده کنن)
اه افسوس بر روزهاي رفته.....


خوب بسه ديگه از فاز ادبيات بيايم بيرون...همسايه هاي وبلاگي خوبن؟
هيچ معلوم هس کجايين نامردا؟؟؟سمپاد جماعت و بي وفايي؟؟؟
اين غيبت کبري ما هم تنها به دلايل خاصي بود(!!!)وگرنه ما که يهو نميذاريم نميريم......
حالا هم يه موضوع .....


کنسرت

گلاب به روتون گلاب به روتون شب جمعه با بچه ها تصميم گرفتيم بريم کنسرت!
به قول بچه ها کنسرت احسان جووون(!!)همون احسان خواجه اميري خودموون....
شروع کنسرت ساعت 8 بود
هنوز در سالن رو باز نکرده بودن و ما منتظر بروبچ بوديم!
هرکس هر اقدامي براي رفتن به جلوي صف انجام ميداد
اما چه فايده که حتي فريادهاي نخودي هم(که تاحالا چندتا معلم رو راهي بيمارستان کرده)کارساز نبود
چشمتون چيز بد(!!)نبينه
در سالن باز شدن همانا و تبديل شدن بچه ها به نون لواش همان!
زير دستو پاي هواداران متشخص بوديم که يکي با تکنيک روپايي از پشت ما را به درون شوت کرد
چشم باز کرديم و ديديم شديم آب ميوه و الحمدلله داخل سالن رسيديم
(اخ کاش نميرسيديم)
بچه هاي هميشه در صحنه فرزانگان که حضور پر رنگ خودشون رو در تمامي ميادين به اثبات رسوندن جمعشون جمع بود
....رديف پنجم خالي بودقطار قطار نشستيم
البته اين وسط ميشه به فداکاريه پطرس وار سال سوميها اشاره کرد که در تمام اين مدت منتظر برادران ميرزايي (مرکز پسران!)خود بودند!


حالا نشستن بر روي صندلي همان و موج مکزيکي رفتن همان.....
دوستان تلاش بسيار زيادي در راستاي انتقال به رديف اول نمودند که متاسفانه مسئولين محترم سالن ما را با واژه پر معنا و مفهوم نخود سياه آشنا کردند...

سيل پرخروش جمعيت با حضور احسان خواجه اميري بر روي سن به هياهو افتاد...
و اين وسط فرزندان سمپادي بازهم يگانگي خود را با شعار (((بزن به افتخارش کف رو برو تو کارش )))به اثبات رساندند
سالن بود و طنين دلنواز شعارهاي بچه هاي فرزانگان
البته لازم به ذکر است که فرزندان مذکر سمپاد هم با ذکر صلواتي محمدي پسند ابراز وجود کرده و فضا را عرفاني ساختند....
احسان خواجه اميري روي سن هنرنمايي ميکرد و اين انرژي مضاعفي بود که از ما بصورت جنبشيُ کشساني ُ گرانشي از حالت پتانسيل خارج ميشد....
از ما جيغ بود و سوت بود و دست
از سال سومها قر بود و قر بود و قر
اين وسط فرزندان پر استعداد ميرزايي هم هنرنمايي کرده و با قرهاي ريز و زير پوستي(!)به اجراي برنامه پرداختند...


نميدونم رو پيشونيمون آرم سمپاد بود يا اوضاعمون خيلي وخيم بود که پشتي هامون(يکسري از انديشمندان از قشر دانشجو) فهميدن ما فرزانگاني هستيم
البته اعضاي اين قشر مستضعف جامعه هم با صداي دلنواز و خشن و گوش خراش خود به احسان ابراز علاقه ميکردند...
و با طنين خوش صوت ...احسان ..احسان....ما را بسيار مسرور ساختند
پس از پايان ماسم يک تشکر رسمي از بچه هاي فرزانگان بعمل اومد مبني بر تلاش و همت بسياري که از خود براي متشنج کردن سالن نشون دادند
و تونستن مجلس رو گرم کنن
خلاصه کنسرت با خوشي به پايان رسيد
اما آبروي خاندان بزرگ سمپاد بود که اونم به پايان رسيد
!!!
حالا به افتخار خودتو هر چي سمپاديه
بزن به افتخارش کف رو برو تو کارش


حالا اون دس قشنگه.....حالا اون دس قشنگه!!!


 

 

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

سلام به همه

به همه ی دوستا!

کسایی که به واسطه این وبلاگ باهامون آشنا شدن...یا...

کسایی که به واسطه ی دوستی با ما به این وبلاگ سر میزنن

و کسایی که واسطه میشن یه کسایی بهمون سر بزنن!

نیومدم مث خیلی از بچه های دیگه خداحافظی کنم

نه..............من این وبلاگو دوسش دارم

چون باهاش خیلی چیزا یاد گرفتم

خیلی چیزا فهمیدم

خیلی دوست پیدا کردم

و احساس میکنم خیلی خیلی بهش امیدوارم!

میخوام شاد بنویسم چون میخوام همه شاد باشن

.....

اما خودم شاد نیستم!

بیخیال...........

خبرهای جدید:

خب راستش مدرسمون از نظر جغرافیایی تغییر مکان داده

چند روز اول حیاط مدرسه آماده نبود.....

بچه ها مث گنجشکی که تو اتاق گیر افتاده باشه

بال بال میزدن....................

مث اینکه تو نظام آموزشی تغییراتی پیش اومده

مدرسمون مختلط شده!

پسرا تو حیاط دور میزنن..................

هول نکنید بابا.......منظورم کارگرای ساختمون مدرسمون بود....

به قول دوستم این نقاشه چقد چشم پاکه

سر و دستش با زاویه 180 درجه در خلاف هم حرکت میکنن!!

یکی دیگه از بچه ها هم میگه:

این کارگرا که تو حیاطن اگه تا گردن تو سیمان باشنا

چشمشون از تو ملات ساختمون بیرونه!

بیخیال بابا....به اون بدبختا چیکا داریم اخه.....

بیچاره ها کاری بکار ما ندارن که.....

واسه خودشون تو حیاط مدرسه زنگ تفریح آفتاب میگیرن!!!

انقدم اینا حس انسان دوستیشون بالاس که...

زنگ که میخوره صف وامیستن بچه های ما رد شن

بعد برن سرکار

که چی؟؟؟

که مبادا یکی از بچه ها پاش تو اون یکی پاش گیر کنه

از پله ها پرت شه پایین.............................................

البته فقط همین هفته رو مهمون ما هستن

(دیگه سوژه خنده نداریم......)

**********************************

همسایه های دور بر مدرسه هم از حضور ما در محله ی خودشون ابراز شعف

و شادمانی کردن

منتهی نمیدونم چرا زنگ که میخوره کله هاشونو از خونشون میارن بیرون فحش میدن؟!

********************************

خبر مهم دیگه ای هم که باید بگم اینه که کاهش وزن بچه های مرکز ما به 100% رسید

و نیز این امکان وجود داره که تا پیش دانشگاهی دیگه همشون آب شن!

خطر ابتلا به بیماریهای استخوان نیز در این افراد به طرز چشمگیری بالا رفته!

متاسفانه گروه پیگیری هنوز موفق به آمارگیری تعداد پله های مرکز نشدند!!!

****************************

بچه های سال دوم ریاضی در پاسخ به دعوت بچه های تجربی مبنی بر حضور در مجالس لهو و لعب

در مرکز ابراز تاسف نموده و علت این امر را حضور پر رنگ معاون محترم در اتاق روبه رو اعلام کردند

***************************

لازم به ذکر است که آمار ثواب در مرکز فرزانگان رشت به طرز شگفت آوری بالا رفته

زیرا به فاصله لحظاتی کوتاه عطر سلام و صلوات از کلاس ها به بیرون می طراود!

علت این پدیده نادر رفت و آمد برق در کلاس میباشد

که فرزندان دین دار فرزانگان.......با صلواتی دلنشین برق را از لحظه ی اولیه حضور تا ثانیه های اخر بدرقه میکنند.....................................

فعلا" خبر جدیدی نداریم

اگه اتفاقی افتاد گزارش میدیم!!!

مکانهای مخفی مرکز جدید:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون زمونا که شاد بودیم و غصه نمیخوردیم!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

میخوام این دفعه بی مقدمه شروع کنم

شاید بعضی ها بخونن

بعضیا که فرصت خوندن ندارن....چشم برا دیدن ندارن......شاید.......

بابام یه رفیق داره......

با یه پای مصنوعی.............................

جانباز زیاد داریم....به دیدن پاهای پلاستیکی عادت کردیم!

خیلی هاشون با یه پا ...خیلی هاشون بدون پا دارن زندگی میکنن.....

اما رفیق بابام.....

اونم مث بابام بچه داره ....بچه هایی که با وجود باباشون احساس امنیت میکنن

اونام مث ما از اینکه یه کسی به اسم بابا بالا سرشون احساس غرور میکنن......

اما بابای من با بابای اونا فرق داره....

نه بخاطر اینکه بابای اونا فقط یه پا داره نه!!

بابای اونا الان چند سالی میشه که از جنگ با خودش یه هدیه آورده!

یه هدیه کوچیک درست با فاصله کمی از قلبش

که هر روز و هر لحظه به قلب نزدیک تر میشه....

و خلاصه یه روز.........................

منو و تو چه راحت زیر این سقف زندگی میکنیم

و هر روز سیاهی ها رو به قلبمون نزدیک میکنیم

و اون چه آسون تو انتظار پر کشیدن شبو روز میکنه!!!

یکم قشنگتر دور برمون رو نیگاه کنیم

فقط از خودت بپرس چرا؟؟؟

 

راستی بچه ها مدرسه هم اومد

اگه ما رو کمتر دیدین یا انشالله ندیدین حلال کنین

یا حق!

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

موزمار (با موذمار فرقی نداره تو گوگل سرچ کردم!)

 

سلام به همه دوستای مهربون خودم!

طی اطلاعیه ها فراوانی که از سوی دوستان عزیز در پی انتشار پست ((چوب معلم))،

ارسال شد، مبنی بر اینکه این پست نمایانگر معصومیت و مظلومیت ارشمیدس عزیز و

نمایانگر ظلمی است که بر این فرزند رشید سمپاد وارد آمده...ما نیز (خود ارشمیدس)

اپ ویژه خود را در خصوص روشن سازی افکار عمومی عرضه میکنیم....

امید است با خواندن این متن شما دوستان به اوج موزمار بازی ارشمیدس پی ببرین

و اینقد الکی الکی دلتون براش نسوزه.......

معلم کلاس اولش زدش؟؟؟.....حق داشت.....تا تو باشی دیگه....

 

 

سالها پیش بود

سال چهارم ابتدایی.....چه روزایی بود( آقا یکی ما رو از اون حال و هوا در بیاره)

آره...کلاس چهارم بودیم..معلمون همچین دلش خوش بودا...گفت اونایی که فک میکنن

درسشون خوبه...بعد از مدرسه بمونن تا با هم ریاضی پیشرفته کار کنیم....

منو میبینی؟!!.....گفتم: عمرا" بابا ....چی چی

از نهار بگذرم ...از خواب بعد از ظهر نمیگذرم...

ولی امان از این اصرارهای مکرر معلم دیگه.....................................

به قول معروف هی از معلم اصرار از من انکار

هی من گفتم: بابا ما که چیزی بارمون نیست...بیخیال ما شین!!

هی معلم و مدیر و ناظم و مستخدم و بابای مدرسه میگفتن: نه ارشمیدس...شکست نفسی نکن!

ما هم همچین حس مغز متفکری بهمون دس داد

گفتیم باشه دیگه ...ما رو دسته کم نگیر.... ما رو دسته کم نگیر....

 

خلاصه فک اضافه نزنم....از معلم سئوال و از ما فوران هوش و استعداد و...(نه همونا فقط!)

البته بگم بر اثر همین فوران نبوغ بود که یسری از بچه ها فدا شدن!!

خب ما با بروبچ برنامه ریخته بودیم هرکی زودتر جواب داد برندست!!!

واسه همینم ، بچه ها هرکدوم سعی داشتن مسیر میز خودشون تا میز معلم رو در

عرض 1 صدم ثانیه طی کنن....

این بود که یه سری هم در بین راه زیر دست و پا جان به جان آفرین تسلیم میکردن!

 

خب ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم.....نه!!! زیر دستو پا موندنو نمیگم

قاعده استفاده از سرعت مافوق صوت رو میگم!!

قبل توضیح حادثه اون روز خونین یه توضیحی درباره شخص شخیص خودم بدم

*بنده یه اخلاقی دارم مث..مث...مث شما فک کن جوجه...

اگه گشنه باشم...خسته باشم ...بخوام از مخم استفاده کنم ....میشم مث..مث

ای بابا همون جوجه دیگه!!!!*

 

ساعت 4 بود....طبق معمول معلم سئوال مطرح کرد

سوت آغاز مرحله ی حل زده شد.....

شمارش معکوس..1.....2....3....

5دقیقه بعد.................................................

ای بابا چرا هرکی میدویه میره پیش معلم پنچر میشه برمیگرده؟؟؟

 

یکی از بچه ها_ ارشمیدس ببین من حل کردم

 

ارشمیدس_چند آوردی؟؟

 

همون یکی دیگه از بچه ها_ فلان تا

ارشمیدس_ زرشک بابا...من اینو آوردم گفتم غلطه پاک کردم

 

در همین حین یکی از بچه ها (نه این یکی دیگه از بچه هاست!) مث مگس

پرید وسط که آره..جواب همینه که این میگه.....

 

همون یکی دیگه از بچه های اولی_ دیدی دیدی دیدی من حل کردم

ارشمیدس_ چرت نگو ...من زودتر حل کرده بودم

_تو که پاکش کردی

_برو بابا

_بی تربیت!!

_ با من بودی؟؟؟ میزنمتا....(من در حال تهدید)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_جرات داری بزن...

شتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتترخ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اخ اخ همچین زدیم دختر رو خیار کردیم که عذاب وجدونش سالها تو زندگی آزارم میداد

هیچی دیگه...خودم مونده بودم دهن باز .....که چه کردم؟؟؟ چرا این لپش مث گوجه قرمز شد؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختر هم از شدت ضربه چشاش شده بود گردو

هاج و واج نیگام میکرد طفلی..........................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من مونده بودم که یا حضرت آدم (ع) چطوری تکذیب کنم؟؟؟

که یهو دختر زد زیره گریه...............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معلم_ چی شده؟؟؟              _خانوم ارشمیدس ما رو زده

معلم_ چی میگی؟؟؟ ارشمیدس ؟؟؟ یه چی بگو باور کنم!!

_خانوم به خدا زده

معلم_راست میگه ارشمیدس؟؟؟      

ارشمیدس_ ای بابا خانوم ...من؟؟؟ من به اون چیکار دارم؟؟؟

 

آی آی همچین قیافه بچه مثبتی گرفته بودم که هرکی میدید فک میکرد یکی منو زده!

خلاصه هی دختره گریه که این منو زده

مگه معلم باور میکرد آخرش گفت بیاین ببوسین همدیگرو تموم شه قضیه....

اونجا بود که....

_ارشمیدس

ها کیه....شما؟؟

_منم دختر ...وجدانت...

ای خدا ..مگه تو خودت خونه زندگی نداری که دم به دقیقه ما رو میپایی؟؟

_خجالت بکش ...زدی بچه مردمو طلبکاری؟؟؟

من؟؟

_آره ...موزمار....وحشی...بی تربیت....

هااااااااااااااااا......

خلاصه منو داری؟؟ دل نازک....مهربون...یتیم نوار...مظلوم گرا...مردم دوست

شایسته سالار(نه اخه یکی بگه این چه ربطی داشت؟؟)

دست دوستی دادیم به شخص متلاشی شده...نه ببخشید ضربه دیده و

در گوشش خواستار عفو شدیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چیه...به من چه....؟؟؟....چرا اینجوری نیگام میکنین

ای بابا مگه پست چوب معلم یادتون نیست؟؟؟

مگه شما نبودین که دلتون به حال من سوخت؟؟؟

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

نفرین به این مدرسه...لعنت به هرچی درسه!!

 

بازم آخر شهریور شد و مهر تشریف خودشو آورد!!

بازم مدرسه ها وا شد و درسا و امتحانا کوله بار خودشونو رو سر ما خالی کردن!

نمی دونم خدا مهر رو واسه چی افریده؟؟!

 

.....(متنش به هیچ عنوان جنبه طنز نداره ...نیشتونو ببندین لطفا")

 

اخه ما با چه هدفی سال تحصیلی جدید رو شروع کنیم

با چه آرمانها و امیدهایی؟؟(ای بابا ...این جنسهای مذکر دیگه کی هستن؟)

شرمنده...اشتباه شد...

با چه آرزوها و رویاهایی؟؟(اها اینجوری امن تره)

دیگه برا ما که هدفی نمونده

با خودمون میگفتیم درس بخون ، دندت نرم، سرت کل، مخت تعطیل

12ساله بابا ، زود میگذره

به اون هدفه فک کن!

_ کدوم هدف؟؟؟

_ همون هدف دیگه...همون چیزه...ا...چیز...

 

اها..اصلا" گفتیم هدف ....هدف برای درس خوندن

خب معلومه شما که مث بعضیها روم به دیوار روم به ویوار مغز خر نخوردین

که هدفتون از درس خوندن آوردن رتبه خوبو ، قبولی توی یه دانشگاه توپو

پیدا کردن یه شوهر...!!(ای بابا ....این مخابرات خطها رو چرا تعمیر نمیکنه!؟) باشه!!!

هدف شما یه هدف ارزشمندیه....

یه هدف پایان ناپذیره...

(برای کسب اطلاعات بیشتر در زمینه فوائد اهداف پایان ناپذیر میتوانید به صفحه 16 کتاب دین و زندگی سال اول دبیرستان مراجعه فرمایید ...با تشکر)

 

حالا اون هدفه چی بوده که حالا از بین رفته

و دل و دماغی برای ما نذاشته که درس بخونیم....؟؟

خب معلومه ....با این اوضاع سهمیه بندی بنزین دیگه کی حال و حوصله درس خوندن داره؟؟ها؟؟

_بنزین؟؟چه ربطی داشت به آزادسازی خرمشهر؟؟

_خیلی هم به موضوعی که گفتم ربط داره

 

اخه چرا توجه نمیکنید....وقتی یه طفل معصومی مث من( نیگام کن...اشکت در بیاد)

این همه مدت درس خوند ، جون کند در پی رسیدن به اون پاداشه حسنه(حسن رو نمیگم ...)

حالا با چه امیدی سال تحصیلی جدیدو شروع کنه

اگه تو هم روزی که اب بابا نوشتنو یاد گرفتی

بابات بهت قول میداد که وقتی رفتی دانشگاه برات ماشین میخره

حالا به حال و روز من دچار بودی!!

اخه شما بگین....ایهاالناس شما بگین .....با این اوضاع بی بنزینی که موجب شده

ماشین به وسیله تزیینی در منزل تبدیل بشه

بشه لونه کفترهای همسایه و

بشه الاچیق توی حیاط.....

دیگه من با چه هدفی ادامه تحصیل بدم؟؟ها؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

سلامی به زیبایی یه صفر!!!

 

قبل از اینکه درباره مطلب این پست حرفی بزنم میخوام از تک تک دوستان

و هواداران عزیزی که در کامنتهای خود منو مورد لطف خودشون قرار دادند تشکر کنم

راستش عرق شرم بر پیشانی ما نقش بست

خجل شدیم دوستان!!!

ناقلاها شما اینقد هوا منو داشتین بم نگفته بودین؟!!

خب فک کنم یجورایی باید متوجه شده باشین میخوام اینبار در چه موضوعی بنویسم؟!

نه؟؟!(افرین بر این ذکاوت و هوش و فراست!)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارشمیدس کوچولو 7ساله بود(خودمو میگما)...همچین ذوق مدرسه رفتن تو وجودش نقش بسته بود

که روزا رو برای رسیدن به 31 شهریور بال بال میزد!!!

البته برای اینکه خودتون عمق فاجعه رو درک کنین چند خطی از مکالمه ارشمیدس و مامانش رو

براتون میزارم!!!

_ارشمیدس جووون دخترم...بیا مامان

_من... من دارم عمو پورنگ نگاه میکنم ولم کن بابا حال ندارم!!

(البته مث اینکه یخورده تداخل نسلی پیش اومده....عموپورنگ؟؟؟)

 

_دخترم بیا مامان میخوام راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم

 

_اه مامان الان اصلا" تیریپ حرف نیست دیگه....برام پی ام  بزار بعد میرم میخونم!!!

(البته مث اینکه زیادی خط تو خط شده!)

 

با اصرارهای فراوان مامان و قدرت زور و بازو ارشمیدس مث بچه آدم نشت ور دل مامان!

_ ببین دخترم امروز میخوام راجع به موضوع مهمی باهات حرف بزنم

اونم اینه که .....

_لابد قراره بگی که دیگه حق ندارم با بروبچ برم تا 4راه  آب اخته بزنم تو رگ!!!

_نه عزیزم ...اخه این موضوع کجاش مهمه!!؟؟؟

_خب ...خب....ببینم مامان موضوع انرژی هسته ای و اینا که نیست؟!شیطون...

(!!!)

_نه دخترم میخوام بگم که تو دیگه بزرگ شدی....7سالت شده...

_یعنی به این زودی میخواین منو شوههههر......

(واه...واه....دخترای این دوره زمونه!!!)

_اه بچه ...دهن بی صاحابتو ببند خف بگیر بزار دو کلوم باهات حرف بزنم

میخوام بگم که تو دیگه وقت مدرسه رفتنت شده باید کم کم آماده بشی که بری مدرسه

درس بخونی ...سواد یاد بگیری ...دکتر بشی....مهندس بشی....

_ها...!!؟؟

خلاصه...تلاشهای بی دریغ مامان برای تفهیم واژه پرمعنا و مفهوم مدرسه به ارشمیدس

آموخت که این ره که میروی سر به .....(قبرستون!) دارد.....

روزها یکی یکی در پی هم می آمدند و میرفتند ...

 

با رشادتها و جان افشانیهای آموزگار محترم! ارشمیدس توانست بر حروف آ اول و ا غیر اول

مسلط شود!!!و نیز پس از آن  در آزمون املای این مبحث موفق به دریافت کارت صدآفرین شد!!

 

او سختی ها و مشقت های زیادی را تحمل کرد ...تا توانست حروف الفبا را یکی بعد از دیگری بیاموزد!

تا اینکه نوبت به درسی رسید که در زندگی ارشمیدس تاثیر بسزایی داشت!

 

_اها دهقان فداکار بود؟؟؟

_عقل کل اون ماله سوم دبستانه!!

_پس لابد پطرس فداکار بوده......

 

نه....نه....آن درس چیزی نبود جز درس .....خوا مث خواهر!!!

 

این درس ذهن کنجکاو و پویای ارشمیدس را (پویا کیه؟؟!!) روزها مشغول کرد

و او در پی کشف این موضوع دچار خود درگیری هایی نیز شد!!

_ارشمیدس جان بابا؟!!

_ا سلام بابا تویی؟؟؟

_نه خره....من وجدانتم...

_وجدان؟؟!ندیده بودمت!!! از طرف پدری باهام فامیلی یا مادری؟؟

_دختر ..تو خیلی بی استعدادی ...

_هه ..مرسی ممنون

_تو با این هوشت باید بری تیزهوشان درس بخونی

(منو مسخره کرده بودی..حالا میبینی که همونجا درس میخونم)

 

_خب حالا چیکارم داری؟

_اومدم راجع به موضوعی صحبت کنم که روزهاست ذهنتو مشغول کرده...

_من فعلا" وقت ندارم ...فردا امتحان املاء دارم از درس خوا مث خواهر!!

برو . مزاحمم نشو.....میخوام درس بخونم....

 

بعععععععععععععله خلاصه ارشمیدس اونروز وجدان آگاه خودشو از درگاهش ترد کرد!!!

و فردا شد....

_بچه ها من ورقه های املاتونو تصحیح کردم

وقتی اسمتونو صدا کردم یکی یکی میان ورقه هاتونو ازم میگیرین

لطفا" پشت ورقه هاتون نقاشی هم نکشین.....هی.... تو... دستتو از تو دماغت درآر!!

فلانی.....20

اون یکی......17.5

دیگری....18

....

...

ارشمیدس..............

.................................شترخ......(صدای اصابت دستی بر صورتی!)

صصصصصصفر!!!

آره....دستهای معلم صورت کوچکولوی ارشمیدس رو نوازش کرد

تا یادش باشه.....بی دقتی تو زندگی تا اطلاع ثانوی ممنوع

اخه ارشمیدس کوچولو به حرف وجدانش گوش نکرد

اون میخواست بیدارش کنه....بش بگه:.... ارشمیدس دقت کن!!

اما ارشمیدس کوچولوی بیسواد ما

تمام( ا غیر اولای ) امتحان املاشو مث خواهر و خواب و...با ( خوا)  نوشت

مث:

بهنوام خدوا   (همون به نام خدا!)

بوابوا آب دواد  (همون بابا آب داد!)

 

از اونروز به بعد وجدان دردی عجیب وجود ارشمیدس رو فرا گرفت ...

و او سعی کرد در زندگی یانگوم را الگوی خود قرار داده و بر پشتکار و تلاش خود بیافزاید!!!

****

بچه ها متن بالا مربوط میشه به اولین صفری که تو زندگیم گرفتم

جدیه جدیه....این صفر قشنگ و اون کتک داغی که از معلمم خوردم هیچ وقت یادم نمیره

اخه نشنیدی میگن!!!

      چوب معلم گله ...هرکی نخوره خله!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |